خرید بک لینک
دست شرم حیا و نمی دانم چه های آن چیز هایی که دست و پاگیر خود بودن به طرز وحشیانه ای که گراز بیرون جهیده از یک عمل پوست انداخته، مدام که سم به قصد فروکش کردن این خشم به زخم زمین و بلکه شعله ور تر شدن و سر خم کردن به قصد یک هدف، یک نقطه، یک پارچه قرمز، آن قسمتی که هیچ نباشد و باشد و نبیند نخواهد ببیند جز یک تن مغرور خودبرتربین که بوی تعفن آور یک اعتماد به نفس کاذب یا به خیال خود صادق که هر چه باشد حال به هم زنی است بی مانند؛ نه اینکه حرفی نباشد نه، بینی گرفتگان و نفس حبس کردگانم که در جانمان نم پس ندهد. به جانش می افتد آن جهنده چهارپا کشنده. دست نگاه می دارم به ح

برچسب: نویسنده: اشکان رضوانی تاريخ: چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 12:15

کارم افتاده تو اتاق رئیس. یه جورایی همون طور شده که میخواستم. ولی یه چیزایی غیر طبیعیه. اینکه اصرار داره من اونجا کار کنم و چرا تا حالا دانشجوی دیگه ایی اونجا نرفته. مسئول مشاوره می گفت این یه فرصت استثنایی هست و چون ازت خوشم اومده و آدم صادقی هستی می ندازمت تو اتاق رئیس. با یه تیر چند نشون میزنی از جمله ساعت های کلاسی رو کمتر میری خیالت از بابت نمره راحت هست و خلاصه با رئیس جیک تو جیک میشی.[ از اونجایی که، از نمره ی ده تا نمره بیست تو کارنامه ام دارم حتی یه بار هم بار خودم نکردم که به استادی زنگ بزنم و التماس ، خواهش و یا حتی پیام هم ندادم که بهم نمره بده] ا

برچسب: نویسنده: اشکان رضوانی تاريخ: چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 12:15

اگه چهارپا بودم باید دایناسور می شدم. منقرض میشدم میرفت... یا اگه بال داشتم باید لک لک می شدم هیچ وقت همراه باقی لک لکها کوچ نمی کردم به این دهکده. یا اگه دوپا بودم باید همراهت میومدم. شلمچه. کربلای پنج. توپ. تانک. کلاش.گلوله .ترکش. گلوله. گلوله. گلوله............................. سلام باغرت خوش اومدی تو فقط تو این سی سال پلاکت رو گم کرده بودی ولی ما مدت هاست که خودمونو گم کردیم. بلبل خمینی بار دیگر بخون؛ این بار برای من که گم شدم.

برچسب: نویسنده: اشکان رضوانی تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 14:43

امده ایم که بسازیم بخریم بفروشیم تا بلکه بقای خویش را پایدارتر کنیم و امید بدهیم که بله حتما به خاطر چیز خاصی امده ایم. در این زمین راه میرویم میدویم گاه زمین میخوریم و آخر به آنچه خواسته ایم می رسیم یا نمیرسیم. فرقی ندارد چرا که لذت رسیدن به مقصود که از وجود ما پایدارتر نیست. بلکه زوالش زودتر از نابودی ماست. فقط آنکه دلمان را خوش کرده ایم که الان زنده هستم. چه سود؟ وقتی که مرگ یک چیز حتمی است دیر یا زودش چه فایده. کوه میخواهی بکنی یا مدرک دکتری یت در وزارت علوم جا مانده یا آنکه میخواهی زادآوری کنی و هرم جمعیت را در شکم عریض تر کنی تا آنکه مردان سیاس با نوه

برچسب: دارم جهان را دور میریزم,دارم جهان را دور ميريزم, نویسنده: اشکان رضوانی تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 17:16

دست بردار و حرفی بزن. سکوت را بشکن اینجا من و تو تنهاییم گوش کن کسی پیدا نیست! ببین صدایی نمی آید!! حرفی بزن وگرنه عقل نادان کمر به انکارت بسته است. یا شب را بمباران خمپاره هایی میکنم که از یک آسمان تاریک غزه وام گرفته باشند. انتخاب کن عدم وجودت یا افروختن وحشت ات. ذره ای از شب شده ای. آیا هستی؟ . عه یه ستاره همین الان آتیش گرفت اگه تو هم دیدیش دست تکون بده ببینمت، باید این نزدیکا باشی. حرفی بزن!

برچسب: نویسنده: اشکان رضوانی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 18:31

همه گوش. چشم، دهان، دست مهربان غیر نادان که احمق نیست فراخ می شود باانضمام جیب و عابر.

به قصد ارضا یک خواستن با موضوع حیثیتی است دست به جیب می شود.

دو پاییز و یک بهار و یک زمستان بعد. . .

دست بخل میگیرد و در سینه دو دست به هم می فشارد.

حرف هایی میزند که بوی اعتماد نمی دهد.

پشت دستی اش را آماده می کند که توی دهن این حروف بزند.

جانب احترام پیش میگیرد.

آنجا را باید با بغضی سنگین ترک کرد

چه بسا که سقف مغضوب شود.

برچسب: نویسنده: اشکان رضوانی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 0:29

یه سری از داشته ها هستن که میشه جابجا کرد عوضشون و یا حتی بخشید اونا رو. مداد تراشم گم کرده بودم میترسیدم برم خونه مامانم دعوام کنه؛ هم کلاسیم که تازه با هم دوست شده بودیم سال اول دبستان، مداد تراشش و به من داد. منتظر بودم که کنار پنجره خلوت بشه ازش بپرسم جواب آزمایشام کی میاد که یکی سراسیمه اومد چنتا نمونه خون گذاشت کنار پنجره آزمایشگاه و گفت مال تصادفی هاست. بخش اورژانس غلغله بود. رفتم بدونم چی شده و کی تصادف کرده؛ در همین حد. که اتفاقی یکی از رفیقام رو دیدم و گفت که چه اتفاقی افتاده. مادر یکی از هم اتاقی هامون بود. تصادف کرده بود. فوت شد. دوستم و که دیدم

برچسب: نویسنده: اشکان رضوانی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 22:22

از جلوی مدرسه دبستانم زیاد رد میشدم. تا اینکه امروز آن در مرا نگه داشت. سر پا ماندم و زل زدم به در. دری که روی آن هنوز همان نقاشی آهویی که با امضای اسدی منقش شده بود؛ رنگ های روغنی اش همچنان برقرار بود. همان آهویی که مسخره اش میکردیم چشمانش شبیه کاراکترهای کارتونی ژاپنی گشاد و دمش مثل اسب است. گوش هایی مثل خرگوش دارد خلاصه که هیج کجای این آهو به آهو نمی خورد. در باز بود. یک جوری که با لگد باز شده باشد و همین باعث شد یک آن بایستم. آنجا بودم داشتیم فوتبال بازی میکردیم که بچه معلم اول دبستانمان توپ را دودستی وسط بازی گرفت و گفت خطا!... یا آن بچه چاقالو مدیر مدرس

برچسب: نویسنده: اشکان رضوانی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 22:22

رفتنت با آن صداهای قرپ قرپ کفشت چندان هم بی صدا نبود. به قدری بود که حواسم سرجایش بیاید. چشمان خمارم را با لب و لوچه ای آویزان بدون آب و کتاب به طرز کاملا نارضایتی؛ دست و پایی بسته که نه توان بلند شدن باشد و نه کمرش از سر ناچاری و حسرت فروختن یک شب به تمام رفتنت در یک صبح که این معامله را فقط خودت میدانستی و خودت راهی کردم. کمیت بودنت را فدای به دست آوردن یک کیفیت چرب و چیل کردم و چیزی که در صبح نصیبم شد زاییدن پیرمردی بی دندان با حافظه ای قوی بود. لطفا برگرد بچه ات را بردار و برو.

برچسب: من از تو مینویسم,من از تو راه برگشتی ندارم,من از تو یاد گرفتم,من از تو صبر ندارم,من از تو دوری نتوانم دگر,من از تو جدا نمیتوان بود, نویسنده: اشکان رضوانی تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 17:13

عقل سلیم در دهان فقط جوش میخورد.


نعل طلایی رنگ خر به پا


پشتش جهنمی است


ظرف ایوب پس میزند و چنگیز را لاجرعه سر میکشد.


هجوم می برد به قلب آدم و از سینه ی حوا فرزند ناخلف را سر می برد.



براستی که قاتل قابیل دیگری است.


برچسب: ناخلف,ناخلف باشم اگر,ناخلف باشم اگر من به,ناخلف باشم,پسر ناخلف,فرزندان ناخلف,اولاد ناخلف, نویسنده: اشکان رضوانی تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 1:52

اینکه جلدی از روزگار خود را آغاز می کند که باشد، بله بگوید و پس از آن صدای دست و شادی برخیزد یا نه، بانگ بغض در سینه خفه کند و هیچ نگوید کار ندارم. باشد، به ضرب نگاه های خشم آلود خان بابا انگشت تلخ یک من عسلی را بلیسد؛ یا نه، این انگشت نتیجه دلدادگی های پر از مهر باشد. . . که بله بگوید بلکه خود را از سر پدر و مادر وا کند. وقتش هم گذشته است این شتر اولی و آخریست این نه؛ پس کی دیگر حاظر است بیاید؟ کی قرار است بیاید؟ . . . کار ندارم. دستش لطف جان دارد هر چند زمخت است و ترک دارد. پایش؟ کف پاهایش بهشتی است کهکشانی. خوب میدانم خوشبختی ام مارپیچ وار مابین این ترک ها خفته

برچسب: نویسنده: اشکان رضوانی تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 1:52

حرفی که نباشد یا کاری که از دست برنیاید دیگر جای نشستن نیست بدی اش این است بی پول هم باشی این دیگر نور علی نور است. همان بهتر که سفره فکر و خیال، حرف های فقط مشتی حرف را رها کنی وقتی نشود قدمی برداشت یا دستی گرفت. دیگر نیازی به نخ و کاموای حراف بی خاصیت که گاه لباس هایی کوتاه و نیم قد یا بلند بافته ی بدرد نخور فقط خیال نیست و باید آن را پرت کنی گوشه ای و دست به زانو ببری و راه به پیش بگیری. این معادله یا یک سرش وصل است به دلار یا یک سرش وصل به کسی است که دیگر نیست. حرفی که نباشد، کاری که از دست برنیاید باید بنشینی و دست روی دست بگذاری ! این معادله لاینحل است

برچسب: دو سر باخت,بازی دو سر باخت, نویسنده: اشکان رضوانی تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 1:52

مزخرف بی همه چیز. نادان! عوضی. موزی پررو. هروقت کارآموزی رو تموم کردم و اون کیست توی تخمدان مامانت رو کشیدم بیرون میای میگی دستت درد نکنه آقای دکتر؛ حالا من میخوابم از تو این دسته بیل بکش بیرون. باز تو بیا گیر بده به اون چند روز خونریزی های خواهرت و هی بی ربط بگو ترشید. دستمون رو که تو کلمه دیاثت باز کردن پس یه تفال میزنم بهش.. تو دیوثی اگر که ترشیدن رو برای دخترا به کار ببری.

برچسب: نویسنده: اشکان رضوانی تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 1:52

بین بودن و نبودنت هیچ وقت نتوانستم یک طرفه به قاضی بروم. همیشه خودم را آن میانه های امیدواری قرار دادم. آن میانه هایی از یک جاده که انتهای هیچ کدامش خبر ندارم؛ ولی هر چه که هست در این میان دلم خوش است گاهی به بودنت گاهی به امید آمدنت. ولی بی رحمی هایت که اوج می گیرد یک جور خاصی خود را پرت از این زندگی میدانم گویی اصلا تویی وجود نداری و من همچین منی نیستم که از تو دم بزنم. دست فکرم را که ول می کنم مدام سمت تو می رود. می رود که از بین تمام مساله ها و معادله های بی التفاتی ات کلاهم را قاضی کنم و کمی هم حق به تو بدهم. کمی دلیل برای رفتنت بتراشم و خیل امید برای خودم

برچسب: نویسنده: اشکان رضوانی تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 1:52

صفحه بندی